sahme -man |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
چراغ خواب بالای تخت
زن نمی دانست چرا بعد از هر بار باهم بودن ؛درست در اوج لذت اوج هیجان قطره اشکی از چشم چپش می چکد روی بالشت .
عادت داشت سرش را به چپ خم کند و صورتش را درمیان فرو رفتگی شانه مرد رها سازد.دوست نداشت دیده شود.
خودش را زیر سنگینی تن مرد پنهان میکرد.لحاف را میکشید روی هردوشان.مرد می خواست اورا ببیند.صورتش را بدنش را که مثل یک زنبق سفید خوابیده بود توی گلدان ؛اما زن نمی گذاشت.همیشه چراغها را خاموش می کرد .حتی چراغ خواب چینی بالای تخت . هدیه ای از یک دوست که زن ومرد ظریفی را در کنار هم زیر یک چتر نشان میداد.نور قرمز لامپش پخش میشد توی دامن زن وقتی که لامپ روشن بود.اما او هیچوقت چراغ خواب را روشن نمیکرد.همه جا تاریک بود. به پایان که میرسیدند ؛ناگهان اشک چون چشمه ای میجوشید وکنار چشمش را داغ میکرد.سرش را می چسباند به تخت.
نفس عمیقی میکشید.صورتش را منقبض میکرد تا سیل اشک را مهار کند. انوقت قطره ای از انهمه رها میشد از کنار گونه اش می امد پایین تا به بالشت میرسید و گم میشد . به راحتی میشد اشک را پنهان کرد اما بغض را که مثل دستی دور گلویش حلقه شده بود را چه کند ؟ اگر مرد سئوالی میپرسید حرفی میزد .خوشحال بود که مرد اهل حرف زدن نیست . روی او دراز میکشد و صدای نفسهایش را میشد شمرد. بعد صورتش را برمیگرداند به سمت شانه پهن مرد و می بوسیدش و ارام میگوید .میشه از روم پاشی. سبک که میشد می چرخید به چپ . صدای خر خر مرد که بلند میشد او چماله میشد زیر لحاف ولخت بودنش را حس میکرد. دستی دور وبر تخت میکشید تا لباسهایش را پیدا کند و بپوشد. از لخت بودن خوشش نمی امد. ناگهان :
تصاویر یکی بعد از دیگری حمله میکردند . مثل همیشه درست به ترتیب از همان روز اول اشنایی با شاعر .جایی که با هم قرار گذاشته بودند ورفته بودند زیر ان درخت شمشاد و ان بوسه که شاعر روی دو چشمش گذاشته بود ؛وان گل .همیشه عادت داشت او را گل سرخ هیچکس بنامد .چقدر وقتی مرد را در اغوش میکشید شکننده بود . مثل ان روز جلوی ایینه فروشگاه ؛ایینه قدی ؛پشت زن که ایستاده بود واو را در اغوش کشیده بود ازبس لاغر بود دیده نمیشد .
اگر می تواست ان قطره اشک را ببیند شاید تمامی این تصاویر به جای اینکه ذهنش را پرکند خیلی ظریف و میکروسکوپی دیده میشد. صورت شاعر درست در وسط قطره؛ نور که می افتاد مثل ایینه چهره زن را در خود منعکس می کرد . واین چهره هی بز رگ وبزرگتر میشد تا تبدیل میشد به همان چراغ خواب چینی بالای تخت که زن ومرد ی را زیر چتری نشان میداد.
| لینک | سهشنبه ۱٦ بهمن ،۱۳۸٦ - parisa |
يادی از معلمی
گرم بود.نه شاید خوشمزه بود.گرچه حریص بود ؛برای سخن گفتن اما؛مواظب هم بود که از حوصله خواننده خارج نشود.
نمی دانم؛یک طوری خوبی همه کارهایش میچسبید.حتی وقتی که به اندازه ۶ ردیف صندلی با ادم فاصله داشت. نگاهش یعنی در اصل ان جعبه مخصوصی که چشمهایش را در ان گذاشته بودند ؛درست بر عکس شده بود.انگار دوتا کره چشم با همه ضمائمش را بی انکه در کاسه گذاشته باشند همینطوری رها کنند روی دو تا بالشت کوچک که اسیب نبیند ؛بعد بگویند خوب حالا به جهان نگاه کن .دل سیر.
بچرخ .هر طوری که دلت می خواهد؛ هیچ چیز مانع تو نیست.خیره شو بی دغدغه .عشقش را به دیدن؛ انقدر تزریق کرده بود که کاسه چشمها اینطور رهاشده بودند.
زل که می زد به تو جوری بود که فکر کنی فقط به تو فکر میکند.یا خیلی تورا میبیند ؛خیلی تو رامیشنود.انوقت به خودت میگفتی .حتما ترا میفهمد.در حالی که خیلی وقتها هم گوش نمی کرد.زیر سبیلی ردمیکردی .حق می دادی مگر یک ادم چقدر گوش دارد .حتی اگر قدش بلند باشد اندازه گوشهایش که فرق نمیکند.غصه نمی خوردی .حتی اگر خیلی چیز ها را هم نشنیده بود.چون انچه را که باید دیده بود.
خووب؛ فکر کن ؛؛هفته ای یک بار ؛برای ۱۲ بار هر دفعه هم ۳ ساعت روی هم میشود ۳۶ ساعت عمرت را فروخته بودی به او .۳ساعت هم خیلی وقتها میشد ۴ ساعت یک بند پشت سر هم. کم نبود .پس چرا وقتی زمان رفتن فرا میرسید میچسبیدی به دیوار.
تا شاید صدایت کند.
دوباره نگاهت کند.
و مثلا سئوالی یا جوابی. هر چه بود وقتی صدایت می کرد و خم میشد تا همقدت شود .بخندد وباز با همان گرمی ؛نمیدانم خوشمزگی؛ یا هر کلمه ای که او را روی کاغذ ولو می کند.با تو هم کلام شود طعم یک شتری هندوانه میرفت زیر زبانت .انوفت هوس می کردی یک داستان بنویسی.سوار داستانت میشدی و می امدی خانه.یادت می رفت دو چشم درشت نگاهت میکند.
خوب چه می شود کرد ؛بعضی ادمها اینطوری هستند دیگر!
| لینک | دوشنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸٦ - parisa |
مهمانی
من فردا مهمانی دارم .کاش می تونستم همه دوستای وبلاگم رو هم دعوت کنم .این مهمونی یک کم مدلش با مهمونی های دیگه فرق داره .چون اجرای یک تئاتر هم هست .البته برای سرگرمی من این طوری برنامه ریزی کردم.الان خونه من شبیه قهوه خونه های قدیمی چیده شده.سماور و استکانهای لب باریک و پشتی و از اینجور چیزها.دوستان هر کدام یه نقش دارن .داستان از این قراره که لوبت خانم که خیلی هم شبیه خاله سوسکه است.میاد تو قهوه خونه واز مش قربون ادرس کلاس زبان که تو کوچه بزازاست رو میپرسه .زمان داستان اوایل حکومت رضاشاه است ومردم دارن متجدد میشن . مش فربون که خودش زن داشته یک دل نه صددل عاشق لوبت میشه .تو قهوه خونه ادمهای دیگه مهمانان دیگری هستند مثلا متین پسر مخبرالسلطنه که اهل کتاب و داش رستم که لوتیه وصوفی که شاگرد قهوه چیه و.............راستی منم فالگیرم اسمم زیباست اما مثلا خیلی زشتم .خلاصه مستر که کلاس زبان داره رو اصرار مش قربون کلاسشو تو قهوه خونه برگزار میکنه .درس اون روز هم نحوه تقاضای رقص کردنه که اگه یوقت کسی خواست تشریف فرما بشه خارج از ایران ابروریزی نکنه ودر ضمن نحوه کوبیدن لیوانهای ویسکی (البت اب)(cheer) هم جزو دروسه که در این حین متین ولوبت عاشق هم میشن و سر مش رجب بی کلاه می مونه وزیبا خانم بهش گیر میده .که ناگهان زن مش رجب که از اون اصفهونی های دو اتشه است میاد تو قهوه خونه وکافه رم بهم میریزه و داستان تموم میشه.اما مهمونی تموم نمیشه.
| لینک | چهارشنبه ۱٠ بهمن ،۱۳۸٦ - parisa |
دنيای نيما(از دفتر جمله نويسی)(کلاس سوم)
لبخند :من همیشه لبخند میزنم.
مثلا:من در یک روز هشت بار میگویم مثلا.
لحظه:تو هر لحظه نفس میکشی..
محبت:محبت کار هر کسی نیست.
تلفن:مادرم خیلی باتلفن حرف میزند.
زرنگ:من واقعا پسر زرنگی هستم.
کاردستی:من کار دستی درست کردن را دوست دارم اما بلد نیستم هیچ کس؛ نه مامان نه بابا نه خواهرم به من کمک نمی کند.
عصبانیت:من نمی توانم با کلمه عصبانیت جمله بسازم.
لحظه:لحظه کلمه ی قشنگی است.
محیط:محیط خانه ی ما زیبا.
ترازو:من هروقت میروم روی ترازو بیست و پنج .کیلو هستم.
بندرت:من به ندرت در یک روز درس میخوانم .
اصلا:من اصلا خواهرم را نمیزم.( ؟)
شغل :من می خواهم ساندویچ فروش شوم چون نیازی به درس خواندن ندارد.(شغل؟)
نظر:من نظر خودم را می گویم وبه نظر دیگران گوش نمی کنم.
ناراحتی :چرا ناراحتی؟
فراموش: من خواهرم را یک روز فراموش کردم.
شما:شما مرا دوست دارید؟بله
زیباتر: ایران از امریکا زیبا تر است.
افتخار:من به ایران افتخار می کنم.
عذر خواهی:من از خواهر خوبم که به من سواد یاد داد ولی من به حرفهای او گوش نکردم معذرت خواهی میکنم.
| لینک | دوشنبه ۱ بهمن ،۱۳۸٦ - parisa |
هر خوبی يک بدی داره هر بدی يک خوبی
پسر ۶ ساله ام:
هر خوبی یک بدی داره.هر بدی یه خوبی.
دخترم:مثل واکسن که از ویروس ضعیف شده است.
پسرم:دود سیگار واسه دندون درد خوبه ؛شوهرم من هیچ بدی ندارم دارم؟
تو بدی ات دماغ گنده ای است که داری.شوهرم اخم میکند .
پسرم در عوض این تنها بدی تو ست.و شو هرم میخندد.
و من با خودم فکر می کنم این خوبی پسرم است که راحت ادم را از ناراحتی در می اورد.
وبعد باز فکر می کنم.بعضی چیزهای کوچک بزرگند بعضی چیزهای بزرگ کوچک.
| لینک | دوشنبه ۱ بهمن ،۱۳۸٦ - parisa |
قرار است با کلمه پر قصه ای بنويسم
پایم را که از دربیرون گذاشتم راهروی باریک و نرده های اهنی پله ها حس سردرگمی همیشگی ام را تشدید کرد .یک چیزی به سبکی پر فضای ذهنم را پر کرده بود.هرچه فکر می کردم و از پله ها پایین میرفتم وبا خودم تکرار می کردم پر؛پر بیشتر از حس و خاطره تهی میشدم
به سطح زمین که رسیدم پایم را که به اسفالت فشردم به دورو برمه الود وتیره این شهر که نگاه کردم بازهم خالی تر بودم .چرا نمی توانستم با این کلمه ارتباط تصویری خوبی برقرارکنم.
پشت رل نشستم ماشین را روشن کردم صدای رادیو ایه های قران را در چارچوب اهنی ماشینم منعکس میکرد وبرف پاک کن تیرگیهای اجرام سماوی را به این طرف و ان طرف میبرد.
ومن پشت قطار طویلی از ماشین ها ی دودزده ونورافکنهای مغازه هاوسایه درخت ها خشک شده زل زده بودم به اینه ودر صورت خودم دنبال تصویری زنده میگشتم.
یاد داستان جالباسی افتادم چقدرسریع دست به قلم برده بودم وسیاه کرده بودم.نیازی هم به گشت وگذار نبودهر روز صبح که از خواب بلند میشوم جالباسی وهزار جور شی دیگر دوروبرم پرسه میزنند. قابلمه و بشقاب که مهمان های همیشگی اند یخچال محل دفن سرما درخانه کیف پول که دائم از اسکناس تهی میشود و........
اما پر کلمه ای است که مرا با طبیعت پیوند میزند .کدام طبیعت .به اطرافم نگاه کردم شاید عکسهای مجله ها یا راز بقا یا پرنده های در قفس.
دلم میگیرد دلم میسوزد .قلب من تنها و تهی شده از خاطرات طبیعی است.جز گلدان خشک شده ام در بالکن وفنچی خاکستری که پنج سال پیش مرد و انفلو انزای مرغی ویک تابلو که هرروز درصد الودگی هوا را سر چهار راه نشان میدهد و چرا راه دور برویم ساری ترین و جاری ترین خاطره از پر های اویخته به الم و کتل های امام حسین چیز دیگری هم هست که مرا به یاد پر ؛نمادی از پر هیبت ترین کلام طبیعت بی اندازد (پرواز).
شاید میکائیل مردی در قصه ام که در باغ وحش کار میکرد وعاشق پرنده ای به نام تارا بود بهترین حاصل تفکرم باشد .او هم که وقتی تارا میمیرد یکی از پرهایش را بر میداردو خودرا در قفسی در انتهای باغ وحش زندانی میکند.
شاید میکائیل منم؛ پرنده ام را طبیعتم را گرفته اند .
صدای کلاغ میاید.
| لینک | یکشنبه ۳٠ دی ،۱۳۸٦ - parisa |
سلام دو باره؛
ذوق کرده ام ؛اولین روز وبلاگم است و دوست دارم بنویسم.من در مقابل چشم جهان. من به علاوه کلمه.من با تمام تجربه هام.من با تمام نگرانیام .میشوم یک صفحه در مقابل چشم تو .
چشمهای قشنگ تو که بدنبال چیزی در من می گردی چیزی تازه که تو را باخودت اشنا تر کند.ومن می توانم؛ اری می توانم نگا ه خسته ات را تاب بیاورم .
من و تو روی هم می شویم جهانی تازه ؛ بجه ای که تازه چشممش را به دنیا باز می کندوجیغ می کشد تا ببینندش تابشنوندش تابفهمندش.
صدای انگشتانت را روی دکمه ها می شنوم اولین سلام از تو ؛دریچه باز میشود؛ مرا به دنیای خودت می بری. با هم توی وبلاگ قدم میزنیم .برایت شعر می خوانم. داستان. راز دل؛ برایت بوسه می فرستم. نگاهت را .نگاهت را دوست دارم.نگاهت را برایم بفرست مرا زنده می کند.
| لینک | چهارشنبه ۱٩ دی ،۱۳۸٦ - parisa |
دیونه کیه ؛عاقل کیه؛ جوونورکامل کیه؟
سلام؛می خواستم اسم وبلاگم را بگذارم خنده و فراموشی.
پدرم سال ۱۳۲۰ وقتی ۱۰ ساله بود داشت توی کوچه بازی میکرد خانه پر از مهمان بود .
بمبی افتاد (جنگ جهانی دوم).همه مردند به جز بچه ها که در کوچه بازی می کردند.
سالها از ان ماجرا می گذرد؛ حالامن چهل ساله ام ؛همیشه از عموها یا فامیلها راجع به ان روز
میپرسم .دیروز در یک مهمانی دختر خاله پدرم را دیدم ۷۰ سال دارد(پدرم چند سالی است فوت
کرده).ازاوهم پرسیدم گفت؛بمب که افتاد فلان(.....) پدر بزرگت رفت بالای درخت قسم می خورد
خالجان مادرش دیده حالا چه طور شناسایی کرده معلوم نیست میان انهمه مرد که مرده بوده اند.
خندیدم وفراموش کردم درد این همه سال را.
بهر حال نشد نظرم عوض شد جوونور کامل را انتخاب کردم.از یکی از اشعار حسین پناهی.
دیوونه کیه ؛عاقل کیه جوونور کامل کیه.حسینم پناهیم؛ خودمو میشنفم ؛خودمو میبینم. خودمو
حرف می زنم.یادش گرامی.
| لینک | چهارشنبه ۱٩ دی ،۱۳۸٦ - parisa |

